آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 17 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

کمک به مامان

حالا که کمی کمر مامانی اوف شده آیلا دست به کار شده و داره به مامانی کمک می کنه بله این هم دخملی ناز من که در حال اتو کشی هست ، الهی.فقط به دوشاخه اتو هم توجه کنید نه بابا مثل اینکه باید حسابی فشار بدم خوب حالا برگردم از این طرف اتو کنم ...
26 شهريور 1391

خداحافظ پستونک

بالاخره ٦/٥/٩١ صبح به آیلایی گفتم که  پیشی می می رو برای نی نی هاش برد البه آیلایی هم با من این جمله رو تکرار کرد و دستهاشو بالا برد و اصلا بهانه ای نیاورد . شب موقع لالا هم یک بار آروم مسئله رو یادآوری کردم و خانمی هم هیچ عکس العملی نشون نداد و لالا کرد . بابایی می گفت نکنه نصف شب بلند بشه و بهانه گیری کنه من هم گفتم اون موقع یک فکری می کنیم ، خدا رو شکر که خانمی شب رو خیلی خوب خوابیده بود صبح که بهش سرزدم دیدم از شیشه آبش خورده ولی بهانه می می رو نگرفته .   یک روزی بود آیلایی یک چیزی می خواست بمکه ولی پستونک رو پس می زد تا بالاخره قبولش کرد و حالا تو بیست و دو ماهگی خدا حافظ پستونک جون اولین پستونک نازدون...
8 مرداد 1391

دختر نماز خون

آیلایی عاشق روسری(سوسلی به قول آیلا ) و چادر هست و هر موقع به دستش بیفته روسرش می اندازه و شروع به نماز خوندن می کنه این یک نمونه هست سلام حاج خانم چه بامزه روسری رو محکم با دندوناش گرفته آخ که چه لاکی زدین حاج خانوم آهان داره چادرشو روسرش درست می کنه مثل اینکه داره اذان می گه به سجده رفته ای جانم ...
27 تير 1391

آیلا آیلا آیلا ...

  خانوم کوچولوی مامان و بابا الان سه چهار روز هست که اسم خودشو یاد گرفته و دائم می گه آیلا ،‌آیلا . وقتی بهش می گم این کلاه مال کیه می گه آیلا ... دایره لغات آیلایی که به خوبی تلفظ می کنه بابا- آیلا - دَر دَر- عمه - به به (همون نی نی)- تدی - جیش- جیز ...
23 آذر 1390

صندلی غذا

بعد از کلی کلنجار رفتن سر نشستن رو صندلی غذا بالاخره خانوم نازی رضایت دادند که غذاشون رو تو صندلی غذاشون میل کنند    چه خنده رضایت بخشی مامانی من خیلی خوشحالم تو این صندلی نشستم     وای صورتشو نگاه وای چقدر خسته شدم از بس خوردم  حالا وقت لالا هستش ...
15 مهر 1390

گرد گیری آیلایی

نمی دونم این شیطون بلا از کی یادگرفته هر جا دستمال کاغذی یا پارچه پیدا می کنه بر میداره و در و دیوار رو گردگیری می کنه . ولی نازنینم خیلی زود این کارهارو یادنگیر به موقعش مجبوری بکنی فعلا بازی بازی کن   عکسها را بعدا می گذارم ...
8 مهر 1390

پله

 روز جمعه خونه ماما منیر بر حسب اتفاق از دست نازدونه گرفتم تا از پله ها بالا بریم که دیدم بله خانمی هنوز درست و حسابی راه نیفتاده داره قدمهای بزرگ را بالارفتن از پله ها برمی داره اون هم با چه شوقی و ذوقی ای شیطون بلا  ...
1 مهر 1390

گذر زمان

زمان چه زود می گذره انگار همین دیروز بود که خانم گلم رو از بیمارستان به خونه آورده بودیم . حالا امروز ١٠ ماه تموم از اون روزها می گذره . از امروز آیلایی وارد یازدهمین ماه زندگیش شده . مبارکه نازنينم        آیلای يک روزه که داره انگشت مامانی رو می مکه.کوچولو و حالا که آیلا برا خودش دخمل بزرگی شده و داره خرید می کنه در ضمن وسط کارم داره تجدید قوا می کنه   ...
1 مهر 1390

آغاز راه رفتن

بالاخره دوشنبه ٢٨/٦/٩٠ شب خانم گلی مامان اولین قدمهای ناز و محکم کوچولوش رو در حضور بابایی جونش برداشت .     مبارک نازنینم به امید برداشتن قدمهای بزرگتر در زندگی.      ...
29 شهريور 1390